تبليغاتX
روز نوشته‌های آی تی ایران و جهان

بانجی جامپینگ بپــــــــر . . .

نپـــــــر . . .

بپــــــــر . . .

نپـــــــر . . .

ارتفاع زیاده بپری می میری . . .

نه بپــــــــــــــر

این کارو نکن . . .

به جونیت رحم کن . . .

تصمیم مهمی بود . . .

من باید می پریدم . . .

این همه راه، این همه پله، اومدم این بالا که بپرم، اونوقت حالا که وقتش رسیده بود نمی تونستم بپرم.

صدای مردمی که از اون پایین فریاد می زدن نپر، نپر، بپری می میری همش تو گوشم بود. نمی تونستم تصمیم بگیرم اما از طرف دیگه از این وضعیتی که توش گیر افتاده بودم خسته شدم. بالاخره تصمیمه خودمو گرفتم اما بازم هم پاهام توان پریدن رو نداشتن . . .

چشمام و بستم و از دوستانی که اون بالا همراه من بودم خواستم که هولم بدن.

چیزه زیادی طول نکشید شاید در حد یک دقیقه و همه چیز تموم شد . . .

من الان زندم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:55 توسط م.ر.بهنام رئوف |