تبليغاتX
روز نوشته‌های آی تی ایران و جهان - یو یو بر بام تهران

بانجی جامپینگ م.ر.بهنام رئوف

بپــــــــر . . .

نپـــــــر . . .

بپــــــــر . . .

نپـــــــر . . .

ارتفاع زیاده بپری می میری . . .

نه بپــــــــــــــر

این کارو نکن . . .

به جونیت رحم کن . . .

تصمیم مهمی بود . . .

من باید می پریدم . . .

این همه راه، این همه پله، اومدم این بالا که بپرم، اونوقت حالا که وقتش رسیده بود نمی تونستم بپرم.

صدای مردمی که از اون پایین فریاد می زدن نپر، نپر، بپری می میری همش تو گوشم بود. نمی تونستم تصمیم بگیرم اما از طرف دیگه از این وضعیتی که توش گیر افتاده بودم خسته شدم. بالاخره تصمیمه خودمو گرفتم اما بازم هم پاهام توان پریدن رو نداشتن . . .

چشمام و بستم و از دوستانی که اون بالا همراه من بودم خواستم که هولم بدن.

چیزه زیادی طول نکشید شاید در حد یک دقیقه و همه چیز تموم شد . . .

من الان زندم.

 همه چیز از پیشنهاد علیرضا بهداد به خاطر نوشتن گزارش های جذاب برای لایی روزنامه که اسمش راهنمای روزه شروع شد. نشستم و با خودم فکر كردم و کلی سوژه جذاب تعریف کردم برای این دوست نهاوندیمون.

یکی از اون سوژه‌ها که بانجی جامپینگ بود و از قضا هم خیلی جذابیت داشت رو برای شروع کار انتخاب کردم. قرارمون این شد که در مورد هر سوژه یه سری مصاحبه داشته باشیم با یه گزارش کلی. با هم به این نتیجه رسیدیم که گزارش مورد نظر اگر در مورد حال و هوا یا شرح تجربه شخص نویسنده از همان سوژه مورد نظر باشد بهتر است.

خلاصه اینگونه شد که تصمیم گرفتیم برای تهیه گزارشی درباره بانجی جامپینگ به اتفاق رهام وزیری به ایستگاه یک توچال برویم. البته قبلش هم کلی تو تحریریه خبر سقوط آزادمان را پیج کردیم و از دوستان و همکاران خواستیم برای تشویق همراهی مون کنند. اما شروع داستان ما در حقیقت از همین دعوتنامه عمومی بود.

چشمتان روز بد نبیند. اگه می خواهید واقعا بفهمید که کسی دوستتان دارد یا نه کافی است اعلام کنید که می خواهید برای کسب آدرنالین بسیار و ترس و وحشت از ارتفاعی 40‌متری با طنابی که به پایتان وصل شده است سقوط کنید.

آنجاست که مي‌توانید دوستان و دشمنانتان را از هم تشخیص دهید. البته این جمله رو بیشتر برای شوخی گفتم اما تا ما گفتیم که مي‌خواهیم بانجی کنیم، انرژی‌های منفی‌اي بود که از اقصی نقاط تحریریه به سمت مان پاشیده مي‌شد.

شهرام شریف، دبیر گرامي سرویس‌مان اولین نفری بود که واکنش نشان داد. اولش گفت: آخ جون، مي‌ری مي‌میری خیال همه‌مون از دست گزارش نوشتنات راحت مي‌شه. بعدش گفت بی خیال بابا، اگه میخوای واقعا بترسی، برات سه، چهار تا فیلم ترسناک میارم تا آخره شب‌ها بشینی و تنهایی نگاه کنی و آدرنالینت حسابی بزنه بالا!

نرگس خانوم براهویی هم تا شنید از ترس غش کرد! بعد از اینکه به هوش اومد گفت به خدا عاق همکارت مي‌کنیم اگر بپری! خلاصه همین انرژی‌های منفی بود که باعث شد ما هنوز نپریده از ترس زهره ترک شویم. اما این وسط تنها مشوق اصلی ما رهام وزیری بود.

روز پنج شنبه را برای پریدن انتخاب کردیم. دو سه روز جلوتر هم برای گفت و گو به اتفاق رهام به باشگاه بانجی جامپینگ توچال رفتیم. از آنجایی که دوستان و آشنایان افرادی که برای پرش مراجعه مي‌کردن به جهت تشویقشان تشریف مي‌آوردن، ما هم شروع کردیم التماس به دوست و رفقا که بیایند و تشویقمان کنند. البته زهی خیال باطل.

از شانس ما بالارفتن دوز آلرژی فصلی و همراهی آن با یک سرماخوردگی کوچک باعث شد تا قرار پنج شنبه لغو شده و به هفته آینده موکول شود.

آقا، تا بروبچز تحریریه فهمیدند که ما برای پرش نرفتیم تیکه پرانی‌ها شروع شد، اما از آنجایی که انصافا کسی دوست نداشت که ما دست به این کار خطرناک بزنیم خیلی زود مراسم ضايع كردن ما به اتمام رسيد و به قولی همه چیز ختم به خیر شد.

از آنجایی که تصمیمم همچنان برای پرش پابرجا بود این بار اواسط هفته گذشته برای پریدن قرار گذاشتیم اما به جز رهام وزیری و شهرام شریف که قرار بود برای عکاسی من رو همراهی کنند شخص دیگری از داستان خبردار نشد.

روز موعود

روز موعود فرا رسید و به اتفاق بچه‌ها و یکی از دوستان بسیار نزدیک به نام‌هادی تقی‌زاده که زحمت فیلمبرداری از ماجرا به عهده او بود راهی توچال شدیم. نمي‌دونم چرا اما به دو سه نفر دیگه از دوستان قدیمی هم گفته بودم که حضورشان همان‌طور که پیش بینی مي‌شد بر استرس‌های ما افزود و پتانسیلی شد برای افزایش بیش از اندازه آدرنالینه بیچاره ما!

بالاخره به باشگاه بانجی جامپینگ رسیدم. در بدو ورود میلاد بنایی به استقبالم آمد و شروع کرد به شوخی کردن. اول گفت: خب پس تصمیم گرفتی بپری؟ گفتم آره. گفت: وصیت نامه تو که نوشتی. من هم که از چند دقیقه جلوتر و قبل از ورود به محوطه باشگاه ترس به سراغم اومده بود با خنده گفتم آره. میلاد نگاهی به بچه‌ها انداخت و گفت: بچه‌ها ببخشید ما تا همین دیشب خرما داشتیم ولی تموم شده وگرنه حتما بهتون تعارف مي‌زدم.

نکته‌اي که حتما برای تمام آن‌هایی که تا به حال پریده‌اند جذاب بوده این است که از لحظه‌اي که برای پریدن مصمم مي‌شوید و برای کارهای اولیه مراجعه مي‌کنید بچه‌های باشگاه شما رو با اسم کوچک صدا مي‌کنند. به قولی سریع با شما رفیق مي‌شن تا بتوانید اندازه‌اي ترس و استرس خود را کنترل کنید. ولی خداییش فکر نکنم باز هم بشه این کارو کرد!

اولین کاری که باید انجام دهید این است که روی ترازوی وزن کشی مي‌ایستید و وزنتان محاسبه مي‌شود. بعد باید فرمی را در قالب یک رضایت نامه پر کنید که روی آن نوشته شده است به هیچ عارضه قلبی و استخوانی مبتلا نیستید بعد از پر شدن فرم، آن را امضا و اثر انگشت خود را هم ضمیمه آن مي‌کنید. البته دقت داشته باشید که در حین پر کردن فرم دستتان نلرزد!

بعد از این کار فشار شما به همراه ضربان قلبتان چک مي‌شود. اگر همه چیز به قول معروف «اوکی» بود، 25‌هزار تومان وجه ناقابل پرداخت و یک رسید دریافت مي‌کنید. تنها چیزی که باید همراهتان تا بالای دکل باشد همین قبض رسید است.

جیب‌های مبارک را خالی مي‌کنید تا به قول دوستان در لحظه سقوط برای تماشاچیان شاباش ریخته نشود. قبل از پرش توصیه مي‌شود که حتما دستشویی بروید چون آن بالا دستشویی ندارد و خدایی نکرده اگه مجبور به انجام قضای حاجت باشید باید 195 پله‌اي که بالا رفته اید را دوباره برگردید. در مورد خوردن غذا هم توصیه‌اي خاص وجود ندارد اما ترجیحا تا 5 ساعت قبل از پرش غذا نخورید.

خلاصه لحظه وداع فرا رسید. با دوستان دست دادیم و به اتفاق‌هادی راهی پله‌های دکل شدیم. شهرام شریف و رهام وزیری برای عکاسی پایین موندند. نمي‌دونم چرا وقتی که برای خداحافظی سمت شهرام و رهام رفتم یه جوری که انگار بغض تو گلشون بود جوابمو دادن و صورتشون رو ازم برگردوندند. طفلكي‌ها جاي من خيلي ترسيده‌بودن!

دکلی با 195 پله!

با یک اضطراب وصف ناپذیری به سمت دکل و 195 پله‌اي که در انتظارمون بود رفتیم. شاید باورتان نشود ولی لحظه‌اي که به اواسط دکل مي‌رسید بقدری ترس بهتون غلبه مي‌کند که تصمیم مي‌گیرید برگردید! حالا نفس تازه کردن بماند.

قبل از ما، مربی پرش که اسمش هوتن بود برای فراهم کردن به بالای دکل رفته بود. همزمان با ما هم فرزاد از دیگر بچه‌های باشگاه توسط قرقره مخصوص از روی تشک به بالا کشیده شد. زمانی که برای تازه شدن نفسمان نزدیکای سکوی پرش ایستاده بودیم فرزاد به ما گفت که سریع تر بالا برویم. بعدها فهمیدم این کار برای این است که خیلی به ارتفاعی که زیر پایمان قرار دارد خیره نشویم تا یه وقت موجبات سرگیجه و سایر قضایا فراهم نشود.

بالاخره با‌هزار بدبختی 195 تا پله را طی کردیم و رسیدیم بالای دکل.

واقعا وحشتناک بود!

به خصوص وقتی که اون بالا مي‌رسید دکل زیر پایتان مي‌لرزد که همین امر هم ترشحات آدرنالین شما را بیشتر مي‌کند. به هوتن نزدیک مي‌شوم و او هم با صدا کردن من با اسم کوچک به استقبالم مي‌آید. فرزاد هم به بالای دکل مي‌رسد و مقدمات پرش من فراهم مي‌شود.

از آنجایی که من خیلی خوش شانس هستم باد بسیار شدید و وحشتناکی هم شروع به وزیدن كرد و حسابی اوضاع آدرنالینه مارو به هم ريخت.

هوتن دست به کار مي‌شه و‌هارنس‌های پا و کمرو برای من نصب مي‌کنه. بعد از اینکه کار نصب تجهیزات تموم مي‌شه در حقیقت کار اصلی هوتن شروع مي‌شود. هوتن مربی پرش است و شروع مي‌کند به ارایه توضیحاتی که در ادامه آنها را مي‌خوانید.

هوتن آموزش مي‌دهد

هوتن: خب محمدرضا، مي‌خوام برات نکاتی رو بگم که در عین حالی که بسیار ساده هستند اما بسیار هم مهم هستند. از بابت ایمنی مي‌خوام صد در صد خیالت راحت باشه ما از همه بانجی‌هایی که در دنیا هست ایمن تر رفتار مي‌کنیم. شما هر جای دنیا که برید فقط با‌هارنس پا مي‌پرید ولي ما تسمه‌های اضافی را وصل کردیم برای اینکه خیال شما کاملا راحت باشه، ذهنت از مسئله ایمنی و مسائلی از این دست کاملا رها و آزاد باشد. تمام تمرکزت روی این مساله باشه که چطور بپری که بیشتر لذت ببری، نمای قشنگ تری پرشت داشته باشه و در نهایت اینکه خاطره‌اي به یاد ماندنی را براي خود ثبت كني.

زمانی که برای پرش ایستادی خواهش مي‌کنم که به هیچ عنوان پایین را نگاه نگن! قبل از پرش اگر خواستی، هر چقدر که دوست داشتی پایین را نگاه کن اما زمانی که برای پرش به لبه دکل آمدی و مانع را از سر راحت برداشتم پایین را اصلا نگاه نکن!

سر و گردنت را بالا بگیر و نگاهت به سمت قله کولک چال باشه، چون چشم خود به خود مي‌خواد به سمت پایین کشیده بشه پس سعی کن که سر و گردنت را رو به بالا نگه داری!

دو دست ضربدری روی سینه. دلیلش اینکه زمانی که تعادلمان به هم مي‌خورد ممکنه که یکدفعه مغز فرمانی اشتباه را صادر بکنه چون داره با جریان جدیدی مواجه مي‌شه و ممکنه که یکدفعه بخواهی دست بندازی و یکی از میله‌های اطرافت را بگیری. این اتفاق خطرناکه محمدرضا، اصلا نباید این اتفاق بیافته برای همین حتی زمانی که خود ماهم مي‌خواهیم بپریم حتما استیل پرش با دست بسته است. زمانی که از در فرضی رد شدی و پات از روی دکل جدا شد، آن وقت است که مي‌تونی دو دستت را از هم باز کنی.

با پا نپر، چون اتصال به پات وصله. اگر با پا بپری زمانی که طول کش تمام مي‌شود یکدفعه سر و ته مي‌شوی و به اصطلاح کله مي‌کنی و این مساله مي‌تونه به کمرت فشار وارد کند. پس با پا نمي‌پری. باور کن که یک‌متر زیر ما یک سد آبه و تو مي‌خواهی در این سد آب شیرجه بزنی! این باعث مي‌شه که هم پرشت زیبا باشه و هم چون بدن فرم اصولی را مي‌گیرد به هیچ جای بدنت فشار نمي‌آید. مي‌تونی بدنت رو آهسته ول کنی، مي‌تونی هم با نوک پنجه پا پرش داشته باشی که این کار پرشت را زیبا تر هم مي‌کنه.

زمانی که پریدی دوست دارم که یک فریاد بلند بزنی تا توچال بلرزه. این کار خیلی خوبی است، فشار را از خودت دور مي‌کنی. کسانی که فریاد مي‌زنند چشماشون قرمز نمي‌شه و تو تصاویری که ازشان هست باد کرده نیستند. سعی کن که فریاد بزنی و ما هم از بالا به تو یادآوری مي‌کنیم که حتما این کار را انجام بدی تا تخلیه بشی! در نهایت اگه زمانی که چپه بودی و احساس ناخوشایندی داشتی، تسمه‌اي که روی سینه‌ات قرار دارد را مي‌گیری و مثله اینکه ورزش شکم مي‌خواهی انجام بدی خودت را 90‌درجه مي‌کنی. این کار باعث مي‌شه تا خونی که در سرت جمع شده برگرده و فشار زیادی بهت وارد نشه.

5-3-4-1-2 و . . .

بله بعد از اینکه صحبت‌های هوتن تمام شد به جرات اعتراف مي‌کنم که به شدت ترسیده بودم. باد شدیدی اون بالا جریان داشت و هوتن گفت که صبر مي‌کنیم تا باد آرام تر شود. در عین حال اطمینان داد که این باد هیچ مشکلی در پرش به وجود نمي‌آورد.

سرانجام زمان پرش فرا رسید. از اونجایی که پاهایتان به نوعی توسط طناب مربوطه که خاصیت ارتعاشی هم دارد به هم قفل شده است، هوتن و فرزاد کمکتان مي‌کنند تا به لبه دکل نزدیک شوید.

در این لحظه هوتن ازم پرسید که چه ورزشی مي‌کنم؟ این سوال برای اینست که قبل از پرش نام شما و ورزش مورد علاقه‌تان از بلندگو اعلام مي‌شود. من هم از اونجایی که اصولا به هیچ ورزشی علاقه ندارم گفتم بگو روزنامه نگاره.

مراسم شروع شد. هوتن از پشت بلند گو بلند اعلام کرد که پرنده شجاع امروز ما آقای {. . .} از روزنامه نگارانی که قصد پرش را دارند، تشویقشون کنید تا با هم به استقبال پرش ایشون بریم. در این لحظه معمولا شمارش معکوس هم مي‌دهند اما از آنجایی که من بشدت هیجان زده شده بودم و هنوز مطمئن نبودم که مي‌خواهم بپرم یا نه گفته بودم که بدون شمارش معکوس مي‌پرم.

لحظه حساس فرا رسید، لحظه‌اي که شرحش واقعا سخت است. چند بار سعی کردم که بپرم اما از اونجایی که به توصیه هوتن گوش نکرده بودم و در لحظه پرش به پایین نگاه کرده بودم به شدت مي‌لرزیدم. برای چند ثانیه چند نفس عمیق کشیدم که آن هم توصیه هوتن بود ولی باز هم نتونستم بپرم. برای همین از هوتن خواستم که هولم دهد!

هوتن هم قبول کرد و با دادن آرامش ازم پرسید حاضری؟ گفتم آره. اون هم به اتفاق فرزاد من را هل دادند و گفتند برو به سلامت!

پام از لبه دکل جدا شد. چشمام رو بسته بودم و برای دو ثانیه احساس خوشایند خلا و یا حسی شبیه به اینکه روح از بدنم جدا شده بهم دست داده بود. کل این احساس تا زمانی که طول طناب تمام شد همراهیم کرد. وقتی که به انتهای طناب رسیدم، خاصیت ارتعاشی طناب منو بالا کشید و از اون به بعد احساس کردم که بین زمین و آسمان یو یو شدم. کل داستان یعنی از زمان پرش تا زمانی که پاتون به زمین مي‌رسه شاید یک دقیقه و 40 ثانیه بیشتر طول نکشه. اما زیباترین لحظه همان دو ثانیه اول است.

وقتی که روی تشک رسیدم، میلاد به استقبالم اومد و من رو در آغوش گرفت و بهم تبریک گفت. تسمه‌ها از بدنم جدا شد و از تشک پایین اومدم. برای یک دقیقه اصلا نمي‌تونستم بگم که چه حسی داشتم ولی مطمئنم که آدرنالین مربوطه کار خودش را انجام داده بود. بعد از چند دقیقه تازه تونستم به خودم بیام و غرق در هیجان شوم. همه چیز تمام شده بود. رهام بغلم کرد و گفت که جای من اون پایین خيلي ترسیده بوده!

مرتب در این فکر بودم که آیا باز هم جرات پریدن را دارم یا نه؟ اما الان که از اون ماجرا نزدیک به یک هفته مي‌گذرد با خودم قرار گذاشتم که حتما برای اوایل خرداد باز هم برای پرش به توچال بروم. احساس مي‌کنم که اعتماد به نفس و قدرت ریسک پذیریم به شدت بالا رفته!

به هر حال امتحانش مجانی نیست، 25‌هزار چوق هزینه دارد اما اگر واقعا جراتش را ندارید نروید!

 

عکس های این ماجرا را می تونید ازاینجا ببینید

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:55 توسط م.ر.بهنام رئوف |